تا آنجا که یادم می آید...

، از وقتی چشمانم را به بی کسی ها و تنهایی هایم باز کردم اجتماع کسانی را می دیدم که همه شاد و خوشحال بودند؛

اما من در تقاطع بی کسی هایم با هیئتی ژولیده به دنبال چیزی

 می گشتم...

که نمی دانستم چیست ؟؟؟؟!!

در تنهایی ها و غم هایم تنها شریکم اشکی بود که خود می نالید ...

تو نمی دانی اشکی که بنالد حال صاحبش چیست ؟!!

از همین حالا دارم غم خوردن را می آموزم تا روزی شغلم شود افسردگی ...

من در کابوس تنهایی هایم دخالتی ندارم ...

اما کسی که تنهاست منم ...

رویایی شده برایم اینکه روزی سارقی بیاید و ای حس را از من بدزدد .

روزی کسی به من گفت :"تنها کسی ست که خدایی برای عشق ورزیدن ندارد.تو خدا داری اما رسم عشق ورزی را نمی دانی . "

حالا خدا ، من در محضر تو ، با چشمانی خیس ، که شده تنها یادگاریه قلبم ، به تو میگویم :"

من رسم عاشقی را نمی دانم تو به من بیاموز تا از این سختی ها سبقت بگیرم ." 

 

این قطعه رو هم چند سال پیش سر زنگ انشا ....

چه روزای بچگی بود !

آخییییییییییییی

/ 3 نظر / 8 بازدید
shirin

لینکت کردم اگه دوست داشتی منو لینک کن[گل][گل][تایید]

باران خاطره

سالهادل طلب جام جم ازما میکرد,وانچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد,عاشق شدن وعاشقی کردن وعاشق موندن همه موهبتی ازطرف خداست که باید دلت براش اماده باشه تاوجودتو پرکنه وگرنه چشمتوکه بازکنی میبینی بیراهه رفتی