تقدیم به تو ...

دارم تو را احساس میکنم ،
لحظه های نبودنت را ....
 
 
لحظه های فراق را ...
 
دارم احساس میکنم ،
که آرزوی در آغوش گرفتنت  در یک روز زمستانی بر دلم ماند .
 
و من هر روز از بالکن خانه تو را نظاره می کردم
همان گلی که آرامش را به سایر گل ها می بخشید .
 
حالا نمیدانم از کجا آمد
لحظه های بی تو بودن ...
"عزیزم نمیدونی عشقت چقد سینه سوزه "
"چه سخته آدم چشم به تاریکیه شب بدوزه "
 
امسال دارد یازده سال از نبودنت می گذرد و بازهم
من و یک سکوت و شمع و فاتحه
راست گفت پناهی :
"مردگان چه مهمانان بی دردسری هستند "
"به یک شمع و سکوت راضی می شوند ! "
عزیزم راضی هستی ؟!
من اینجا حالا حتی تورا هم ندارم
فقط یک یاد و خاطره ...
 
یادم نمیرود ،
اولین کادوی تولد را بر حسب یه اتفاق از تو گرفتم
و حالا بعد آن
بعد نبودن تو
نه تولد می گیرم و نه کادوی تولد قبول میکنم .
 
و من احمق نمیدانستم شاید لبخند تو در جشن تولد
لبخندی برای شادی من باشد .
نه دلیل شاد بودن بودن تو
 
نمیدانم چقدر خلوت کردی و گریستی
ولی من تمام اشک های ریخته را جبران  خواهم کرد. 
 
عزیزم!
 
حالا آرام در آغوش خداوند بخواب
من اینجا به ازای تمام نبودنت
بیدار خواهم ماند ...
 
تقدیم به تو که از نبودنت یازده سال گذشت ....
 
/ 2 نظر / 6 بازدید
باران خاطره

مهم نیست عمرکوتاه باشدیا بلند,مهم نفس هایی است که باتو کوتاه وبی توبلند کشیده میشود